تبلیغات
ادبیات فارسی 3 تجربی - ادبیات فارسی 3 تجربی و ریاضی رزم رستم و اسفندیار ص 9

ادبیات فارسی 3 تجربی و ریاضی رزم رستم و اسفندیار ص 9

نویسنده :علی باقری
تاریخ:جمعه 9 آبان 1393-06:45 ق.ظ

رزم رستم و اسفندیار ص 9

1- روز كه شد رستم لباس جنگی پوشید برای حفاظت بیشتر ببر بیان (لباس مخصوص جنگی  ) خود را بر آن اضافه كرد

2-كمند را بر فتراك زین خود بست و بر اسب فیل پیكر خود سوار شد

3-- با چنین و صفی به كنار رود هیرمند آمد در حالی كه دلش پر از غم ولبش پر از پند برای اسفندیار بود

4-- از رودخانه ی هیرمند عبور كرد به مكانی بلند روانه شد در حالی كه از كار روزگار در تعجب بود

5--نعره ای كشید با صدای بلند گفت ای اسفندیار نیك بخت  حریفت آمد برای نبرد آماده شو   برآرای كار = برای نبرد آماده شو

6-- وقتی اسفندیار این سخن را از آن شیر (رستم ) و جنگجو ی پیر شنید    موقوف المعانی         پرخاش جوی كهن = پیر جنگجو      شیر استعاره از رستم

7- باتمسخر (خندید ) و گفت اینك آماده ام از آن هنگام كه از خواب بیدار شده ام            منظور مبارزه با تو آسان است من آمادگی و شوق بیشتر دارم

8- دستور داد زره و كلاه آهنی او را و همچنین تیر دان و نیزه ی او را آوردند   -كلاه خود: كلاه آهنی  - جوشن : زره  - تركش : تیردان         

9- همه را بردند و او بر تن نورانی خود پوشید  و آن كلاه مخصوص فرماندهی (كیانی ) خود را بر سرش گذاشت

10- دستور داد زین را برپشت اسب سیاهش گذاشتند  و به پیش شاه (اسفندیار) بردند 

11- اسفندیار جنگجو كه زره پوشیده بود  به سبب نیرومندی و شوق خود برای جنگ كردن

12- ته نیزه را بر زمین زد   و به وسیله ی نیزه بر روی اسب خود پرید

13- همانند پلنگی كه بر پشت گور خر بنشیند و او را آشفته و مضطرب سازد

14- آن گونه برای نبرد به طرف همدیگر رفتند كه گویی در جهان سرور و شادی نیست ( منظور نسبت به هم خشم و كینه ای بسیار داشتند  بزم و رزم تضاد

15- چون رستم پیر و اسفندیار جوان آن دو شیر نامدار و پهلوان به هم رسیدند  - جوان و پیر : تضاد دارند    پیر و شیر دارای صنعت جناس

16- اسب هر دو مرد جنگجو چنان شیهه كشیدند گویی میدان جنگ شكاف برداشت        صنعت اغراق

17- رستم با صدای بلند این چنین گفت : ای شاه شادمان و نیك بخت            (بیان طنز آمیز است )               سخت و بخت باهم جناس دارند

18-اگر طالب جنگ و خونریزی سخت هستی

19- بگو تا سواران زابلستان را كه خنجر كابلی بر دست دارند به میدان آورم

20- آنها را وارد جنگ كنیم خود مدتی از مبارزه ی تن به تن دست بكشیم            درنگ آوردن : دست كشیدن

21- تا آن طور كه دلت می خواهد خونریزی شود و شاهد جنگ و خونریزی وسیع باشی                                                                                 

22-اسفندیار پاسخ داد  این سخنان ناپسند چیست كه می گویی؟

23- جنگ با زابلی ها (جنگ بین ایران و زابل ) چه سودی برای من دارد؟     پرسشی انكاری  (یعنی سودی برای من ندارد )

24-روش من این گونه نیست در دین من این كار ناپسند است

25- برای رسیدن به پادشاهی ایرانیان را به كشتن بدهیم و خودمان در این میان به پادشاهی برسیم؟          تاج بر سر نهادن : كنایه از پادشاه شدن

26- تو اگر احتیاج به كمك داری بیاور  من احتیاج به كسی ندارم     صنعت واج آرایی در حرف (ر)

27-دو جنگجو با هم عهد بستند كسی در آن جنگ به فرمانده خود كمك نكند

نخستین به نیزه ……

28-در آغاز با نیزه درگیر شدند از برخورد نیزه ها از زره هایشان خون جاری شد

29- از شدت ضربات و فشار اسبها برهمدیگر شمشیر های سنگین شكسته شد    زخم : ضربه     گران : سنگین

30- مثل شیرهای خشمگین حمله كردند و اندام یكدیگر را مجروح ساختند

31-دسته  گرزهای سنگین شكست و دستشان از سلاح خالی شد

32- پس از آن كمر بندهای همدیگر را گرفتند دو اسب تند رو سرهای خود را خم كرده بودند .

33- بر همدیگر فشار آوردند ولی هیچ  یك از  شیرها ( استعاره از پهلوان رستم یا اسفندیار  ) نتوانست دیگری را از روی اسب بلند كند  

34- از میدان جنگ دور شدند هم اسبان هم پهلوانان خسته و زخمی بودند         غمی : غمگین

35- دهانشان خون و گرد و خاك بود و لباسهای جنگی و پوشش اسبها پاره پاره شده  بود      گبر : زره لباس جنگی     برگستوان  : زرهی كه به اسب پوشانده می شد

فراموش كردی ..

36- ای رستم سگزی (سیستانی ) مگر قدرت سلاح و قدرت بدنی حریف جنگجوی خود را فراموش كردی  سگزی مفهوم تحقیر آمیز دارد بر : بدن    پرخاشخر : جنگجو منظور اسفندیار

37-به سبب نیرنگ زال این چنین سالم هستی و گرنه پایت بایستی در گور می بود (به سوی مرگ می رفتی )  كنایه از اینكه مرگ تو حتمی بود

معنی كامل دوبیت : ای رستم مگر تیر مرا كه به سینه ی مرد جنگجو ( سینه ی تو ) نشسته بود فراموش كرده ای جادوی زال تو را رهایی بخشید و گر نه به سوی مرگ می رفتی

38-  امروز گردنت را آن چنان می كوبم كه دیگر پدرت زال تورا زنده نبیند      بكوبمت یال   : یالت را بكوبم

بترس از ..

39- از آفریدگار پاك بترس و خرد و دل را در گودال جای مده (دفن مكن )كنایه از اینكه عقل خود را به كار بینداز كمی بیندیش . مغاك : گودال چاله

40- من امروز به خاطر جنگ نیامده ام من برای حفظ آبرو و عذر خواهی آمده ام

41-اما تو در حق من ستم می كنی (مرا درك نمی كنی ) و برخلاف عقل عمل می كنی  دو چشم خرد را پوشاندن كنایه از برخلاف عقل ومنطق عملكردن

كمان را به زه كرد

42- دو سر زه را در دو سر كمان محكم كرد كه پیكان تیر را در شراب پرورده بود    آب رز : آب انگور، شراب   كمان را به زه كردن كنایه از آماده شدن برای تیر اندازی

43- در حالی كه تیر گز را در كمان قرار می داد روبه آسمان نمود    سر سوی آسمان كردن : قصد مناجات داشتن

44-ای آفریننده ی پاك و آفریننده ی خورشید ای كه افزونی دانش و شكوه و قدرت همه از سوی توست     هور : خورشید     فرّ : فروغ ایزدی

45- تو اینك جان پاك ( نفس)  مرا می بینی و از قدرت  و روان (نیت )من  آگاهی داری   مراد از جان روح حیوانی  و مراد از روان نفس ناطقه كه انسان را به كارهای خوب وامی دارد واز انجام كار های بد باز می دارد

46- كه من چقدر تلاش میكنم تا اسفندیار از جنگ صرف نظر كند     بپیچم درمصرع اول: تلاش می كنم       بپیچاند درمصرع دوم : صرف نظر كند

47-تو خود آگاهی كه كوشش او ظالمانه است و فقط می خواهد قدرت و توانایی خود را به رخ من بكشد

48- به جزای این گناه مرا مجازات مكن كه آفریننده ی ستاره ی تیر و ماه (منظور آسمان و همه ی پدیده های آن ) تو هستی

49- سپس رستم تیر گز را به سرعت در كمان قرار داد به روشی كه سیمرغ به او دستور داده بود    تهمتن : منظور رستم

50- تیر را درست در چشم اسفندیار زد و دنیا در جلو چشم آن پهلوان تیره و تار گشت

51- قامت اسفندیار كه مثل درخت سرو بلند بود خم شد و بزرگی و شكوه از او دور شد   كنایه از اینكه اسفندیار جان داد و مرد

  سرو سهی : كنایه از اسفندیار    فرهی : شكوه     بالا : قامت     سهی:  راست   

  خاندان اسفندیار-       اسفندیار     گشتاسب        لهراسب        اورند شا ه         كیقباد       كه نسل او به فریدون می رسد  اسفندیار در سنت زردشتیان گسترش دهنده ی دین بهی و از مقدسان است در اوستا مكرر نامش آمده اسفندیار در زبان اوستایی به معنی آفریده و یا خرد پاك است اسفندیار بهترین نمونه ی كسانی است كه همه ی فرصت ها و امتیاز ها را در زندگی دارند منتها چون در جهت خلاف طبیعت انسان قدم بر می دارند نفع وجودشان عاید كسانی چون گشتاسب می شود و خود نخستین بازنده و قربانی می گردند آسان و ارزان

تعریف حماسه در اصطلاح ادبی : داستان و روایتی است با زمینه ی قهرمانی و رنگ قومی و ملی و حوادث خارق العاده




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
Online User